تبليغاتX
دَم
 تو با کدام باد می روی؟

چه فكر مي‌كني؟ 
كه بادبان شكسته زورق به گل نشسته‌اي ست زندگي؟
در اين خراب ريخته كه رنگ عافيت ازو گريخته،
به بن رسيده راه بسته‌اي ست زندگي؟

چه سهمناك بود سيل حادثه، كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان زهم گسيخت، ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شد‎.‎
هوا بد است، تو با كدام باد مي‌روي؟
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ي تو را
كه با هزار سال بارش شبانه‌روز هم، دل تو وا نمي‌شود‏‎ .‎

تو از هزاره‌هاي دور آمدي، در اين دراز ناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
دراين درشتناك ديو لاخ
ز هرطرف طنين گام‌هاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ي وفاي توست
به گوش بيستون هنوز، صداي تيشه‌هاي توست‎ .‎
چه تازيانه‌ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي شكوه قامت بلند عشق، كه استوار ماند در هجوم هر گزند‎ .‎


نگاه كن، هنوز آن بلند دور،
آن سپيده، آن شكوفه‌زار انفجار نور، كهرباي آرزوست
سپيده‌اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست‎ .‎
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن‏
سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيب راه و باز 
رو نهي بدان فراز‎.‎

چه فكر مي‌كني؟ جهان چو آبگينه‌ي شكسته‌اي ست
كه سرو راست هم دراو شكسته مي‌نمايدت‎ .‎
چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مي‌نمايدت‎ .‎

زمان بي‌كرانه را، تو با شمار گام عمر ما مسنج‏
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج‎ .‎

به سان رود، كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند، رونده باش‎ .‎
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست ، زنده باش.



"هوشنگ ابتهاج"


|+| نوشته شده توسط در شنبه 23 اردیبهشت1391  |
 لحظه ها

من نباید کوشش می کردم این لحظه تکرار شود: لحظه ای که از پیش ماری به خانه آمدم و لئو «مازورکا» را می زد. انسان نمی تواند لحظات را تکرار کند یا به دیگری انتقال دهد. وقتی در آن شب پاییزی، ادگار وینه کن، در پارک ما، صد متر را در 10.1 ثانیه دوید، من خودم با دست خودم وقت گرفتم، خودم فاصله را اندازه گرفتم، او در این شب صد متر را در 10.1 ثانیه دوید. آن شب او سرحال و قوی بود - ولی طبیعی است که این ادعا را هیچ کس از ما باور نکرد. اشتباه از خودِ ما بود که اصولن در این باره صحبت کردیم و می خواستیم به این وسیله، به این لحظه جاودانگی اعطا کنیم. ما بایست فقط از این که توانسته بود صد متر را در 10.1 ثانیه بدود خوشحال و خوشبخت باشیم. طبیعی است که بعدن باز همان 10.9 یا 11 خودش را می دوید، و هیچ کس حرف مان را باور نکرد، و به ما خندیدند. صحبت کردن درباره ی این گونه لجظات غلط است، و کوشش در تکرار آن یک نوع خودکشی بود. این که حالا پای تلفن، به مازورکا زدنِ مونیکا گوش می کردم، یک نوع خودکشی بود. لحظاتِ قابل تکراری وجود دارد که تکرار در وجودشان است: مانندِ این که چطور خانم وینه کن نان را می برید - ولی من می خواستم این لحظه را با ماری تکرار کنم، به این ترتیب که از او یک بار خواهش کردم، آن طور که خانم وینه کن نان را می برید، آن را ببرد. آشپزخانه ی یک آپارتمان کارگری، اتاق هتل نیست و ماری خانم وینه کن نبود - چاقو در دستش لیز خورد و بازویش را برید و این واقعه سه هفته ما را مریض کرد. احساساتی بودن چنین نتایجِ شیطانی ای می تواند به بار بیاورد. انسان نباید کاری به کار لحظات داشته باشد، هرگز نباید آن ها را تکرار کند.



"عقاید یک دلقک" / هاینریش بل / شریف لنکرانی



|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391  |
 روزهایم
 

روزها آرام می گذرند

بر تنِ خیابان، پاهایم، نه

از پیش چشم، یادهایم، نه

در دلم، پرنده ای بی نام، نه

روزهایم را می گویم

روزهایم آرام می گذرند.

 

 

|+| نوشته شده توسط در شنبه 9 اردیبهشت1391  |
 خودت
 

چه می توانم گفت؟

دیگر، گفتن ندارد

چه می توانم خواست؟

وقتی خواستنی ای در تو نیست

از ممکن و ناممکن

جز این جهان ناگفتنی

که می خوانمش

"خودت"

 

 

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391  |
 چرخ زیر پای تو می گردد
 

چرخ،

زیر پای تو می گردد

دست هایت

- آه، دست هایت -

تب آلوده، خیس

در کارِ ساختن

 

می چرخانی اش و شکل می گیرد

می گذاریش در کوره ات

زیبا

زیبا

وه که چه زیبا می گدازد

از شراره های آتش برفروخته ات

تنِ من.

 

 

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه 4 اردیبهشت1391  |
 دروغ های بزرگ
 

دروغ می گوییم، گاه بسیار سخت، گاه کاملن حرفه ای. به تجربه دریافته ام که دروغ از آن دست چیزهایی است که همه ی ما در آن صاحب سبک ایم؛ مثل شیوه ی خاصِ راه رفتن مان می ماند، یا حتا اثر انگشت؛ و تغییر دادنش سخت یا غیرممکن؛ و باز از آن دست چیزهایی است که هم نشان دهنده ی یک نیاز است و هم ابزاری برای تحققِ آن.

دروغ گفتن اما همیشه "گفتن" نیست؛ گفتن، حرف زدن، ادا کردنِ واژه ها، یا مکتوب کردن شان. واژگان گاهی کافی نیستند برای به باور نشاندنِ یک دروغ؛ باید دست ها هم در کار شوند، پاها هم، باید تمامِ تن ات دروغ بگوید، لب ها خوب ببوسند، خوب بخندند، موها به موقع شانه شوند، یا ژولیده بمانند، باز باشند، یا بسته، به وقتش هدیه بدهی، یک لباس خاص بپوشی، گریه کنی، راه بروی، بنشینی، یا در آغوش بگیری.

آونگ وار! همه ی این کارهای بدن آونگ وار تاب می خورد میان حضور و عدم حضور. من آن جا که هست، نیست، و آن جا هست، که نیست. دیگری را، آن جا که هست، نیست می کند، و آن جا که نیست، هست.

اما بدن وحشی است. همیشه فرمانبرِ زبان نمی ماند، خسته می شود، عصیان می کند اگر همیشه مدیریتش کنند. پس عروسک همچنان لب می زند، می خندد، اما آن نخی که باید دست هایش را تکان دهد، یا صورتش را منبسط کند، کم کم از کار می افتد.

"همه چی خوب بود... همه چی داشت خوب پیش می رف... نمی دونم یهو چی شد!"

برای خوب شدنِ دوباره ی چیزها، شاید نخ ها ترمیم شوند باز. برای خوب شدنِ دوباره ی چیزها، شاید آدم ها تصمیم بگیرند در جایی که هستند، هست شوند و هستی یابند.

اما آدم ها صاحب سبک اند در دروغ، و این یعنی این که کافی است این سبک رو شود تا نمایش به تمامی از دست برود. آن وقت دیگر بازی جذاب نیست، نه برای بدن ات، و نه آن تماشاچی که سبک ات را شناخته است.

 

 

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه 2 فروردین1391  |
 مبارک باشه
 

 

چه می دونم بابا! بگیم مبارک باشد، خجسته بادا، بلکه هم شد. این همه آرزوی دور و دراز داریم، اینم روش. خانوما، آقایون، سالِ نو تون مبارک باشه. سالِ نوی منم مبارک باشه. ایشالله هر کی به هر چی دلش خواست برسه و اینا. آی لاو یو آل. ماچ.

 

 

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه 29 اسفند1390  |
 مثل کفش سیندرلا

مثل کفش سیندرلاست

گم که بشود

گم که بشوی هم

خاطراتِ تو، فقط خاطراتِ توست

مثل من است

که تو را گفتم

که دارد آرام

به انتهای چیزی می رسد

که شعر نیست

(چطور باشد؟!)

در سرم مدام

خاطراتِ نو، کهنه می شود

خاطراتِ کهنه، نو

خاطراتِ تو، اما

حیف، حیف، حیف

خاطراتِ من نمی شود.



|+| نوشته شده توسط در جمعه 26 اسفند1390  |
 فکرهایم

فکر می کنم

این جا که خوابیده ام، کمی بالاتر

دهانی هست

فکر می کنم

فکر هایم

پیش از رسیدن به من

می رود توی آن دهان

فکر می کنم

از فکرهایم خوشش نمی آید

همه شان را

همین طور یکهو

استفراغ می کند روی من

بعد دیگر فکر نمی کنم

نمی دانم پیش از آن که دوباره برخیزم

با این فکرهای بالا آمده

با این فکرهای فرو ریخته

چه باید بکنم.



|+| نوشته شده توسط در شنبه 13 اسفند1390  |
 زنانگی و روایت گری در هزار و یک شب


شاید برجسته ترین ویژگی روایت ایرانی که می توانیم بگوییم نشان دهنده ی چرایی و انگیزه ی روایت کردن نیز هست، پیدا شدنِ گسست یا فاصله ای در ذهن یا جهانِ پیرامونِ روایت گر است. این فاصله که می تواند شکافی هستی شناسانه باشد، نگره ای است که راوی را به روایت (سخن - گفتگو) برمی انگیزد، آن چنان که گویی هر روایتی در آغاز و پیش از هر چیز گواهی ای بر شکاف، فاصله، یا گسستی در بنیانِ جهان است که روایت گر آن را دریافته و از طریقِ او به دیگران تسری می یابد. ... فاصله ای که کوتاه شدنی است ولی از میان برداشتنی نیست. این فاصله خودِ زندگی است ولی چون همگانی و همیشگی و فراگیر است، دیده نمی شود. شاید درست تر است که بگوییم این فاصله از آن رو نادیدنی است که با چیزی پر شده است.


"زنانگی و روایت گری در هزار و یک شب / فرهاد مهندس پور"



|+| نوشته شده توسط در یکشنبه 7 اسفند1390  |
 [عنوان ندارد]

می خواستم از یک نوع خشونت حرف بزنم، ولی بعد دیدم که شاید خشونت واژه ی مناسبی نیست. به واژه های دیگری فکر کردم مثلِ سستی، بی تفاوتی، ناپایداری، ریسک پذیری، بی تعهدی، دم دمی مزاجی، بی قراری... این دایره ی واژگان همین طور دارد گسترده تر می شود و من هنوز برایش نامی پیدا نکرده ام؛ و مضحک تر آن که همین نام ها هم مشابه هم نیستند، و به نوعی می توانند گمراه کننده باشند تا روشنگر.

فهمیدنِ این که آدم ها گاهی بی تصمیمی را انتخاب می کنند سخت نیست؛ این که به اتفاقات دل خوش داشته باشند و همراهِ جرباناتی شوند که برای شان رخ می دهد، و اگر تصمیمی هست در دلِ همین رویدادها باشد، نه، اصلن سخت نیست؛ حتا فهمیدنِ لذتی که این نوع زندگی می تواند داشته باشد هم سخت نیست.


پس چه؟!


هیچ. من هنوز نه نامی پیدا کرده ام که آن را برای تان تعریف کنم و نقطه ی آغاز بحثم باشد، و نه می توانم خودِ درد که از قضا فهمیده شده است را تشریح کنم. هه! حقش این است که این نوشته همین طور ناتمام باقی بماند. حقم است.



|+| نوشته شده توسط در جمعه 28 بهمن1390  |
 Oh Language!


Language! Language! You fuck me Language. I fuck you too Language! We're friends Language. We're enemies Language! Oh Language! My Killer! My Savor! Oh Language! Language!



|+| نوشته شده توسط در سه شنبه 25 بهمن1390  |
 گفتن

شک چرا؟

همین که چشم هایت

همین که دست هایت

صدایت را نمی شنوند به وقتِِ گفتگو

کافی است؛

گفتن، کارِ واژه ها نیست،

همین که امروز،

سهم من شد سکوت

و خاطره ی دخترکی که به دریا زده بود،

کافی است.




|+| نوشته شده توسط در جمعه 7 بهمن1390  |
 اینجا و اکنون

 برایم مهم نیست، ذره ای برایم مهم نیست که آدم ها در جایی که من نیستم، در جایی که همراهی شان نمی کنم، به یادم باشند. همیشه فکر می کنم چه اهمیتی دارد این؟! چه لذتی به من می دهد؟ هیچ! حتا آن حس خود شیفتگی ام نیز می گوید هیچ. اما این برایم مهم است که وقتی با من هستند، با من باشند، حتا اگر نه به تمامی، اما آن لحظه که هم زمان و هم مکان شده ایم، تا حدِ امکان با من باشند. این لذت را خوب می فهمم.


|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه 8 دی1390  |
 بی

درد از همین جایم شروع می شود و به اوج می رسد، از این جا، از زمان و مکانی که قرار است بدونِ تو پر شود؛ پر نمی شود، خالی تر می شود، خالی؛ بعد کرختی می آید، پرسه زدن ها و پرسه زدن ها و پرسه زدن ها در هوای بی تو، بی خود... من خسته می شود. من می خراشد. من در خودش می چرخد. من پاره پاره می شود تا روزی که باز دستانت بیاید و این تکه ها را به هم بچسباند.



|+| نوشته شده توسط در شنبه 19 آذر1390  |
 از پی ات دویدن

عاشقانه

تشنه

از پی ات دویدن

در برهوت

چه سهل می نماید

همین که تو

نفس تازه می کنی

در خم هر کوی

تا به پس بنگری

تا به من.



|+| نوشته شده توسط در یکشنبه 29 آبان1390  |
 چیزی برای زیستن

... به جای این (به گفته ی گوهر مراد)، واهمه های بی نام و نشان، با من حرف بزن... می دونم مجال مون کوتاهه، ولی با من حرف بزن. من عاشق تو ام. عاشق کسی که تونسته تو سخت ترین و ناگوار ترین روزای زندگی ش هم چیزی برای زیستن پیدا کنه. چیزی برای زیستن و زندگی بخشیدن، چیزی برای شاد بودن، تا همچنان آگاه و توانا باقی بمونه... با من حرف بزن. با من از تونستن حرف بزن. از خطاهای ازلی و گناهان آغازین نگو. از جهانی بگو که با هم می سازیمش، با هم ممکنش می کنیم...



|+| نوشته شده توسط در سه شنبه 24 آبان1390  |
 فردا

فردا
فردا
فردا زاد روز پرنده ي بلند بال منست
فردا
فردا
فردا روزي است كه طبيعت خنديده است در روزي همچون فردا
فردا
فردا
فردا زاد روز زيبايي و دانايي منست
فردا
فردا
فردا من دوباره به جهان ميآيم
در دشت پهناور دستهاي تو
در جنگل كبود موهايت
فردا
فردا
فردا با زيبايي تو زيبا ميشوم
با دانايي تو دانا ميشوم

با عشق تو برنا ميگردم.



|+| نوشته شده توسط در سه شنبه 3 آبان1390  |
 خیالی که می ترساندم

تصمیمی گرفته ام

که برای همیشه به دوزخم می فرستد

اما امروز مثل همه ی روزهای دیگر است

فقط کمی بیشتر باران می بارد

و پروانه های دیشب

هنوز از این همه دورِ نور گشتن نمرده اند

چه مصیبتی

حتا آدمکِ چوبیِ روی میز هم دیگر تن به بازی نمی دهد

و من باید خوشحال باشم که چشم در چشم آتش مانده ام


خب، دست کم دیگر انتظاری نیست

انتظار را برای راه های دیگری ساخته اند

بهشت، یا حتا برزخ که معلق مانده ست

میانِ پاداش و التماس، فراموشی و التماس، بازگشت و التماس


تصمیمی گرفته ام...

تصمیمی که جز خیال لحظه ی عبور

از هیچ چیز نمی ترساندم

خیال لحظه ی عبور...

و من خیالی دارم که می ترساندم.



|+| نوشته شده توسط در شنبه 9 مهر1390  |
 گریخت

از زمین گفتم

که گاهی رودخانه ها را جدا می کند

که جدا می کند...

یا به هم می رساند

که می رساند...

از آسمان

که همیشه به دریا می پیوندد

که می پیوندد...

و در ارتفاع از آن دور می شود

که دور می شود...

از ابر

که گاه به آغوش مان می آید

که می آید...

یا از ما می رمد

که می رمد...


خوب شنید

و زمزمه کنان، همین دیروز

کمی پیش از آخرین آه

بی وداع

از کنارم گریخت

از کنارم گریخت

زمزمه کنان

بی وداع

از کنارم گریخت.



|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه 6 مهر1390  |
 
 
بالا