تصمیمی گرفته ام
که برای همیشه به دوزخم می فرستد
اما امروز مثل همه ی روزهای دیگر است
فقط کمی بیشتر باران می بارد
و پروانه های دیشب
هنوز از این همه دورِ نور گشتن نمرده اند
چه مصیبتی
حتا آدمکِ چوبیِ روی میز هم دیگر تن به بازی نمی دهد
و من باید خوشحال باشم که چشم در چشم آتش مانده ام
خب، دست کم دیگر انتظاری نیست
انتظار را برای راه های دیگری ساخته اند
بهشت، یا حتا برزخ که معلق مانده ست
میانِ پاداش و التماس، فراموشی و التماس، بازگشت و التماس
تصمیمی گرفته ام...
تصمیمی که جز خیال لحظه ی عبور
از هیچ چیز نمی ترساندم
خیال لحظه ی عبور...
و من خیالی دارم که می ترساندم.
|
+| نوشته شده توسط
در شنبه 9 مهر1390
|